|
|||||
|
دیشب آرشیو نوشته های علیرضا را میخواندم، تازگی ها از درد خیلی چیزها حرفهایش را میخورد و رازش را ناخواسته و از سر فشار بعضی از مسائل برای اهل دل بازگو می کند (تا بحال سه نفر) ... البته قول داده است که دیگر جایی از رازش حرفی به میان نیاورد ... او دقیقا در این مواقع دوست داشتنی می شود ولی حیف که اهل فریاد نیست تا دادی بزند ... یکی از نوشته هایی که سابقا در این وبلاگ نوشته بود را دوباره اینجا میگذارم تا ایام نفسی بکشد ...!
آقای پدر سلام؛ امیدوارم حال شما خوب باشد و از کارهای بد من نارحت نباشید.(خودم میدانم که مامان منصوره همیشه چغلیم را میکند)دیروز خانم معلممان گفت:علیرضا گریه نکن بابایت بر میگردد.ولی آخر من که برای شما گریه نمیکردم،همه اش تقصیر سید محمد است.هسته های آلبالو خشکه اش را فوت میکند به من،دفتر مشقم را هم کثیف کرد،از همه بدتر آلبالو خشکه ها بود که لو رفتند،فردا قرار است خانوم ناظم بازرس بفرستد جهت تفحص،خدا کند که بفرستندمان شورای امنیت،به هر حال انشاءالله بیایید. پسرتان علیرضا آقای پدر سلام؛ اگر خانم ناظم نفرین هم میکرد آلبالوها را پیدا نمیکرد.دیروز همه اش را با سیدمحمد خوردیم.حتی هسته هایش را،شما نگران نباشید.مامان منصوره هم خوب است،سلام میرساند و میگوید کی مرخصی میگیرید بیایید،عملیات که تمام شدحداقل نامه بدهید 20 تومان هم در پاکت میگذارم تا تمبر و کاغذ بخرید.پول تو جیبی هایم است که جمع کرده ام،نگران نباشید از کیف مامان برنداشتم. پسرتان علیرضا آقای پدر سلام؛ امیدوارم حال شما خوب باشد،دیروز خانم معلممان گفت:علیرضا گریه نکن،باز سید محمد هسته ای شده؟ولی من کاری به هسته های آلبالو خشکه نداشتم من برای شما گریه میکردم،اگر شما می آمدید خانم ناظم و خانم مدیر از شما میترسیدند و مرا الکی دعوا نمیکردند.اصلا مگر سعید پسر خانم ترابی که ناظم است آلبالو خشکه نمیخورد،من دیدم که آلبالو خشکه خورد آن هم چهارتا،تازه هسته هایش را هم انداخت تو جیبش تا هیچ کس نبیند.پس کی میایید؟ پسرتان علیرضا آقای پدر سلام؛ حال شما خوب است خدا را شکر،فردا امتحان املاء داریم،مامان نمیتواند برای من املا بگوید چون آنقدر خیاطی میکند که با چشمهایش نمیتواند نوشته ها را درست بخواند،دلم میخواست یک املا هم شما برای من مگفتید.ماجرای آلبالوها و هسته هایش را هم فراموش کنید.این صدام نمیخواهد برود تا شما بیایید.بابای همه بچه ها آمده اند فقط شما نیامده اید،پس کی میایید؟ پسرتان علیرضا آقای پدر سلام؛ اگر نمیخواهید جواب نامه هایم را بدهید،اقلش 20 تومان پولم را پس بدهید. پسرتان علیرضا آقای پدر سلام؛ خانم معلممان هم دیروز با من گریه کرد.او همیشه میگوید نگران نباش بابایت می آید.خیلی کیف داشت تا حالا گریه اش را ندیده بودم. پسرتان علیرضا آقای پدر سلام؛ از امروز دیگر برایم مهم نیست که جواب نامه هایم را ندهید.20 تومان هم مال خودتان،از کیف مامان برداشتم فقط کاشکی یادتان باشد علیرضایی هست که پسرتان است،مامان میگوید دیگر بزرگ شده ای تو هم باید بروی جنگ،ولی اگر من بیایم پیش شما مامان خیلی تنها میشود. پسرتان علیرضا آقای پدر سلام؛ شما در جنگ تلویزیون ندارید؟خانم معلم میگفت ندارید،خیلی حیف است که کارتون پلنگ صورتی را نمیبینید،مقش هایم را هم نوشته ام و تلویزیون میبینم نگران نباشید. پسرتان علیرضا آقای پدر سلام؛ خانم معلم این دفعه گریه نکرد،گفت گریه هایم الکی است باید مقش هایم را مینوشتم نه اینکه پلنگ صورتی ببینم.مامان هم تلویزیون را خاموش کرده،خوش به حالتان که تلویزیون ندارید. پسرتان علیرضا آقای پدر سلام؛ دیگر حتما باید بیایید،تلویزیون نشان داد که صدام را گرفته بودند تازه کلی ریش داشت اگر نیایید حتما ... اصلا یادم نبود که شما تلویزیون ندارید.به هر حال دیگر باید بیایید. پسرتان علیرضا آقای پدر سلام؛ لابد مامان دارد کور میشود املا که برایم میخواند همین طور غلط غلوط میخواند،وسطش هم گریه میکرد.لابد برای چشمهایش،این درس شهید هم چقدر سخت است.کاش خودت برایم میخواندی. پسرتان علیرضا آقای پدر سلام؛ خیلی بدی چرا دیشب که آمده بودی توی خواب مامان منصوره توی خواب من نیامدی؟مگر من پسرتون نبودم؟مامان منصوره میگفت:هر وقت او بیاید تو هم میایی جنگ اصلی هنوز نیامده! پسرتان علیرضا بابا سلام؛ خانم معلم امروز هم گریه کرد.همه بچه ها هم گریه شان در آمد،خانم معلم گفت:مطمئن باشید او می آید کاش او بیاید. پسرتان علیرضا التماس دعا
نویسنده : محمد آل حبیب
تاریخ : جمعه 1388/08/22
ساعت : 1:54
| |
|
||||